تبليغاتX
کاروند پارسی

کاروند پارسی

مَن أحبَّ أن يبلُغ في صناعة البلاغة...فليقرأ كتاب كاروند ...فهذه الفرسُ‌ و رسائُلها(جاحظ)

جهل شاعران

رسيده‌‌ايم به درگاه اضطراب

تيغ گنگ كلام به دست بر خاسته‌ایم

تا درخشندگی را از نام‌ها بتراشيم

 

استعاره، جراحتِ جهالتِ ماست

تمثيل، دردي برآمده از حقارت ما

و رمز، كهنه زخمی است كه

‌ با آمدن هر نوزادي تازه مي‌شود

 

باز بر درگاه اضطراب

شاعر سیبی را خراشیده است

+ نوشته شده در  شنبه 1388/06/14ساعت 12:46  توسط محمود فتوحی  | 

روی سوم تاریخ

از كتابِ پارة جهان

تنها يك برگ مانده است

در دو روي سفيد و سياه

اين رو همه اهريمن

آن رو همه اهورا

 

همین نخستین برگ را

با جدال خدا و شيطان بستند

و نوشتن ادامه نيافت

چرا سومين صفحه را نمی‌نویسند؟

 

درد از آن جا آمد كه سومين برادر نيامد

 اكنون هابيل و قابيل را برادر سومي بايد

 

 اي سومين برادر بيا

بيا که زمان آغاز صفحه‌ي سوم هستی است

و ما پسرانِ عصر ِپسرِ سوم آدميم.

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/05/24ساعت 13:53  توسط محمود فتوحی  | 

تهران من

خوش آمدي به خواب كوتاهم ؟

اي عظمت آرام! تهران!

 

اي دشتي كه روزگاري ري نام داشتي

هنوز ترانه‌هاي كهنة خيام را

در چشمه‌هاي پاك تو مي‌شويند.

 

آمده‌ام پاهاي شعرم را

در قناتهاي سردت بشويم

تا واژه‌هايش از توتهاي «كَن» شيرين شوند

و جمله‌هايم از كوچه‌باغهاي دربندت، شاد

 

 

دختران اهورايي‌ات

لباسي از چشم غزال مي‌پوشند

در ساية‌ سروهاي زردشت و چنارهاي بهشت

دختر و عسل روان‌اند

 

بر البرز مقدس بالا مي‌رويم

سلام اي اژدهاشهر مهربان

كه با ده ميليون دهان

بر دامنه‌ي البرز لميده‌

نفس دود مي‌كشي

 

ميراث لجاجت‌هايت را

بر دوش جوانان كشيده‌ايم

برق شمشير قزاق و

داغ موشك عراق را

از دروازه غار تا قيطريه چشيده‌ايم

از لاله‌زار تا منظريه رقصيده‌ايم

 

اي روشنگرِ گمراه

در شمالت غربت نياز و نماز

و در جنوبت غرابت انديشه و ناز

 

بزرگترين گسل فرار و فرهنگ

در تپه‌هاي توست

 

چشم به راه لرزه‌اي نشسته‌ايم

كه دل دخترانت را بلرزاند

 

اي مادر مدرن

تاريخ سرد و سرخت را

در رگهاي جوانِ ما روانه كن

تا پرنشاط بماني

 

تو مي‌ماني تهران!

در خونم در شعرم در اشتياقم

تو مي‌ماني

تا آنگاه كه كلام بماند

تو بايد بماني

 

گذشته‌هاي لال و دروازه‌هاي كور

و گورهاي گنگ مي‌روند

اما تو مي‌ماني

 

اي شهر جويبارهاي درد و ناز

بمان با ما و شاديهايت را قسمت كن

 

اي باكره‌ي سخاوتمند

براي مرداني از هرجا

اي دوشيزه‌ي گناه و گل

اي كه تنها به روي طلا و تفنگ

آغوش مي‌گشايي!

دستهايت را در سياهي سياست باختيم

 

اي مادرِ بخشنده

اي قلب پرغوغاي شنبه

 

اي مادر برهنه‌ي اهورايي

به مرگها و گورها گوش سپرده‌ايم

به كساني كه با قلم فقر

كاخهاي مرمرين نقش مي‌‌زنند

و چشمهاي تو را در مكعبهاي سيماني مي‌‌فروشند

 

اي عروسي عجز و قدرت!

اي تراكم درد و ناز

شاديهايت را قسمت كن

و عشق را به اين دامنة آريايي برگردان

 

اي مادر سربلند!

اينك شكوه و شِكوه‌ي آريايي

در تو مي‌درخشد

بُرجهايت سر بلند

و مردانت سر به زيرند

 

اي بهشتِ مادريِ ما

جهنمي در دلت انداخته‌ايم

و پرچمي در تنت افراخته‌اند

كه بر برگ برگ تاريخِ ما نعره مي‌كشد

 

اي قلب عظيم! تهران!

ما را بپذير

كه خطاي گمشده‌ايم

بر ما ببخش!

اي مدفن متنهاي پاك

در تو هر خطايي مقدس مي‌شود

در تو مؤمن و مرتد را به يك بهانه مي‌خرند

 

اي شهر نگاهها و نازها

دامنت پر دلهره و شوق

 

اي مدينه‌ي شرم و شكوه!

از لرزيدنت مي‌لرزيم

از سرفه‌هاي سرخت مي‌ترسيم

 

اي مادري كه رگهايش

متورم از آهن و فولاد است

در كندوهاي سيماني تو

مرگ، چه آرام زندگي ما را مي‌مكد

 

سينه به آسمان ساييده‌اي

فولاد را به معراج كشيده‌اي

و مردانت را به هاويه

 

اي زخم ژرف وشيرين

انگورهاي شمالت شراب

و جگرهاي جنوبت كباب

شماليان مست و جنوبيان مستور

مستور و مستِ تو از يك قبيله‌اند

 

در صدايت آتش اهورا

در آبهايت نواي مؤذن

بر برجهايت ناقوس كليسا

پسكوچه‌هات شُربُ اليهود

جمعه‌هات مستي صلات

و از قناتهايت زخم زلال مي‌جوشد

 

بگذار اين زخم را دوات كنم

و شعرم را بر سينه‌ام بنويسم

تا كبوتران كبودت آزاد شوند

 

تهران من!

بهشتي كه در توست

از عطر گلاب كاشان است

مستي‌ات از شراب شيراز

 

شهدي كه در توست

از سيب نشابور است

و از عسل سبلان

 

طراوتي كه در توست

از ساقه‌هاي شالي شمال است

 

عظمتي سپيد در تو ايستاده است

به نام آزادي

 

ارديبهشت 1383 بلگراد
+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/02/24ساعت 8:47  توسط محمود فتوحی  | 

فلسفه‌هاي كاريكاتوري

گفت:  اووووووووه!چقدر فكر و فلسفه و مكتب و جهان‌بيني، از مغز آدميزاد بيرون آمده!

گفتم: يعني همه از مغر آدميزاد تراويده؟

گفت: نميدانم.

گفتم: كداميك بهتر توانسته‌ انسان و هستي را چنان كه هست تفسير يا توجيه كند.

گفت: به نظرم فيلسفه‌هاي بزرگ كاريكاتورهاي بزرگي هستند كه  هر يك فقط بخشي از هستي را بزرگ كرده و به رخ ما كشيده اند.

ايده‌آليسم: در نقاشي خود از انسان و جهان، بخش آرماني ذهن ما ر ا بزرگ كرده

فرويديسم: آلتي بزرگ به تصوير كشيده كه سايه‌اش بر هستي و انسان افتاده

هرمنوتيك: مغلطه‌بازي و تأويل‌گري ما را در بوق و سرنا كرده

فمينيسم: هستي را به هيأت زني كشيده با شلاقي بر گردة مردي.

ساختگرايي: روحها را به شكل اسكلت ساختمان مي‌كشند.

ساختار شكني: پتكي دارد كه هر ساختاري را درهم مي‌شكند. ساختارهاي غالب و قطبهاي مسلط  را

فلسفة تحليلي: زباني به عظمت اورست دردهان بشريت ديده است.

رمانتي‌سيسم: قلبي به اندازه وال و نهنگ در سينة بشر مي‌بيند، ليز و پر احساس  

سوسياليسم: كاريكاتوري كشيده  به نام عدالت. جيبهاي همة مردم را به شكل ظروف مرتبطه تصوير كرده‌.

سوررئاليسم : حيات را بستر يك خواب پر تلاطم و رؤياي رنگين مي‌بيند كه در آن ديوانگان عاقلانند.

صوفيسم: نقطة‌كوچكي كشيده به اندازة خردل به نام «دل»، خدا را و انسان را و هستي را مي‌خواهد در آن نُقَيطة‌ سياه ببيند! آن را سويداي وجود و مركز معرفت مي‌خواند.

ناتوراليسم: زندگي را به شكل  يك دالان تاريك پر فاضلاب نقاشي كرده كه موش و وزغ و پلنگ و خرگوش، ماهي و سگ و شغال و انسان در آن مي‌لولند و همديگر را مي خورند!

راسيونالسيسم : عقل را گنده كردند به هيأت صخره‌اي صلب و ستبر.

نيهليسم:  جمجمه‌اي كشيده‌ به شكل زمين، پوك و توخالي.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/11/09ساعت 23:41  توسط محمود فتوحی  |